ای بهمن سربلند نامت غزلی ست
باد خنک از جانب خوارزم وزان است
آن برگ رزان بین که بران شاخ رزانست
گویی به مثل پیرهن رنگرزان است
دهقان ز تعجب سر انگشت گزان است
کاندر چمن و باغ نه گل ماند و نه گلنار..........
که سرمایش از درون
درک صریح زیبایی را پیچیده می کند
حالا دیروز دوست من که خانمیه نقاش و اهل هنر زنگ زد که می خوام بیام خونه تون.و اومد.همسرشون هم از گرافیستهای بنام مملکته و از فعالان حقوق کودک و جمع کنندگان امضا برای حقوق زنان.و مصیبتها بود که این دوست من تعریف می کرد.اینکه چطور بخاطر خواست آقای هنرمند ۲۰ سال از زندگیشو گذاشته پای بچه بزرگ کردن وبا بسیاری محدودیت ها زندگی کرده.موقع ازدواج رفتاری روشنفکرانه داشته و مهریه ای نخواسته و امروز برادرمون رفته دادگاه و تقاضای طلاق کرده و وکیل گرفته که مطلقا و تا حد امکان کمترین مقدار ممکن رو به همسرش بپردازه.
اونها با کمترین امکانات زندگی رو شروع کردن و امروز هنرمند گرامی صاحب دو سه دستگاه اپارتمانه و اوضاع بدی نداره.روشنفکران همرزم در جبهه ی حقوق زنان و کودکان هم از رفتار دوست ما شگفت زده شدن و به نظر میاد زبونشون بند اومده.
نمی خوام در مقام قضاوت از این بگم که کدومشون مقصرن و کدوم صاحب حق.هرچند از نزدیک تغییر منش و خلق و خوی اونها و بویژه دوست هنرمندم رو میدیدم.همیشه هم با موضوع مهریه مشکل داشته ام و دارم و نمی تونم بپذیرمش .ولی مثل کلیه ی جوامع متمدن اعتقاد دارم ثروتی که پس از ازدواج به دست میاد متعلق به هردوی زن و شوهره و این رو یک چیز بدیهی می دونم.
نکته ی مهمتر اما فاصله ایه که هنوز بین شخصیت اجتماعی و بیرون از خونه ی ما با اون چهره ای که در خانواده داریم وجود داره .اون مشکل دهه ی ۳۰ هنوز به نوعی و در اندازه ی قابل توجهی وجود داره.
استاد به همسرشون فرمودن که در حدی که بتونی جایی رو رهن کنی بهت میدم به شرط اینکه از فرزندان نگهداری کنی و قول بدی هر روز ساعت ۷ خونه باشی و ازدواج هم نکنی.
بادی که می پیچه.برگها رو با خودش می چرخونه.بارانی تند شلتاق می کنه. آسمون سیاه و خاکستری می شه .
وتو می دونی و یقین داری که دوباره اوضاع آروم می شه .ومطمئنی که پس از باران دقایق و ساعاتی دلپذیر و زیبا خواهی داشت.چرا که تا به حال جز این اتفاق نیفتاده.اگر غیر ازین بود .یعنی اگر حتی یکبار توفانی به پا شده بود که نخسبیده بود ،هر بادی مارو سراسیمه می کرد.
نمی دونم که چه مشکلی وجود داره که نمیشه این بیت سعدی رو تنهایی به عنوان یه پست آپ کرد.الله اعلم بالامور .
باغ تفرج است و بس میوه نمی دهد به کس
جز به نظر نمی رسد سیب درخت قامتش
ساعت ۵ رسیدم به مسجدالرضا تو
میدون نیلوفر.چند دقیقه ای تو مسجد برای ادای تکلیف نشستم و بعدش اومدم دم در
.مسعود رضوی با لبخند استقبال کرد:
در سمینار و مجلس ترحیم
می توان دید دوستان قدیم
اغلب قدیمی ها اومده بودن
.بازار روبوسی و دست دادن های گرم به راه بود .علی الخصوص که اغلب از احوال من بی
خبر بودن .خیلی از بچه ها به هر شکل دور یا نزدیک با مطبوعات همکاری میکنن و گاهی
همدیگه رو می بینن.چند حلقه ی متمایز تشکیل شده بود .یه جا ورزشی نویسها و عکاس
های ورزشی بودن .محمدرضا منصوریان و علی شاکری و والی زاده و جانبخش و چندتایی که
نمی شناختمشون.اینطرف مسعود و دکتر لقمانی و توکلی و دیگران .دکتر علوی که خیلی
پیرشده بود و پیرمرد یعنی پازوکی که با عصا اومده بود.فرازمند فرصتی پیدا کرد و
یقه ی عطریانفر رو گرفت که چرا زمانی که سردبیر بوده اخراجش کرده و وحید پوراستاد
که با یک عدد وصلت الان صاحب عزا هم به نوعی محسوب می شد.کمتر دیده می شد که کسی
به کسی تسلیت بگه .همه یه جورایی خودشون رو صاحب عزا می دونستن.
کی بود؟آهان .همه چیز از یک سینما رفتن شروع شد.رفته بودم سینما عصر
جدید که فیلم مسافران بیضایی رو ببینم .صف خریدارن بلیت طولانی
بود و فکر کردم یه سری تو صف بکشم ببینم آشنایی هست یا نه.نزدیک های باجه بلیت
فروشی یه دست محکم دستمو گرفت و گفت اینجا برات جا نگه داشتم .مسعود بود.همکلاسی و
رفیق فابریک دوره ی دانشگاه.با هم رفتیم فیلم رو دیدیم و اومدیم بیرون.قدم زنان به
سمت بلوار کشاورز میرفتیم که گفت چند روزه یه روزنامه ای باز شده و جای خیلی
جالبیه.خیلی خوش میگذره .و بعد پرسید الان چه کاره ای؟و وقتی دونست که هیچکاره ام
گفت فردا بیا خیابون جردن ،کوچه ی تندیس.بهش گفتم من که از روزنامه نگاری چیزی سر
در نمی ارم.مثل همیشه با کمال اعتماد به نفس گفت تو از همه ی اونا که اونجا کار می
کنن بهتری.تازه بیا و ببین خوشت میاد یانه .قبول کردم و فردا دم دمای غروب رفتم
کوچه ی تندیس.در مخیله ام هم نمیگنجید که همون شب روز اول کار من خواهد بود .بدون
درنگ و معطلی.
تحریریه ی همشهری در ابتدا در طبقه ای بود که الان به گمانم بخش صفحه
بندیه.یه سالن نسبتا بزرگ با میزهایی که از فلز و شیشه بودن.شلوغ و کمی
دودالود.مسعود در یکی از نادرترین مواقعی که یه قرار یادش مونده بود و اومده بود
منتظرم بود.به کاظم شکری سعید عابد پور بهروز رشیدی وسید ابراهیم نبوی که همه صداش
می کردن داور معرفی شدم .مسعود بیش از عادت مالوف آنچنان تعریفی از من کرد که هاج و واج موندم .در واقع انگار یه
دانشمند ناشناس رو داره معرفی می کنه.دستم رو به دست بهروز رشیدی که بعدها فهمیدم
خودش فقط دو روزه اومده همشهری و دبیر سرویس علمی فرهنگی شده داد و گفت این به
دردت می خوره .از دستش نده و رفت دنبال بدو بدو های مرسوم روزنامه بین تحریریه و
صفحه بندی و سردبیری.
رشیدی اما آرام و با طمانینه بود .هم سن خودم با مو و ریش زیبا و مشکی
.خوش تیپ و تقریبا خوش لباس و اونچه بعدا فهمیدم باسواد و البته بسی اهل ذوق.پرسید
الان به چه کاری مشغولی؟گفتم که در ویرایش نسخه ی جدید لغت نامه ی دهخدا همکاری می
کنم.البته اون کار پاره وقت بود.انگار که دو ساله براش کار میکنم گفت یه گزارش از
چگونگی این کار بنویس و پرسید به نظرت روشی که دارن کار می کنن درسته که گفتم
نه.گفت پس نقد خودت به روش کار اونا رو هم بنویس.
نشستم و یک نفس چندین صفحه ی A4 رو سیاه کردم .شاید در اون بین سیگاری هم گیرانده باشم .بعد رفتیم شام تو
طبقه ی زیر زمین .بعد از بازگشت مطلب رو دادم بهروز خوند.وقتی خوندنش تموم شد فقط
گفت صفای وجودت.امضا کرد و فرستاد برای سردبیری و قرار گرفتن تو صفحه.بعد پرسید
فردا باید زودتر بیای .خنده م گرفت .پشت هر میز 10 تا 12 نفر نشسته بودن.گفت
مطالبی که بچه های این سرویس تولید میکنن رو قبل ازینکه بفرستن سردبیری ببین و
اصلاح کن.تو مدتی که تو تحریریه نشسته بودم فهمیده بودم که در بین خبرنگارا کسانی
با سابقه ی کار 10 سال هم هستن .اهل مجامله نبودم .گفتم من که چیزی از خبر و این
حرفها حالیم نیست .این مطلب رو هم نوشتم چون دارم کار می کنم و بهش مسلطم .خندید
.یه سیگار مارلبورو برام در اورد و گفت نگران نباش .من میدونم دارم چه می کنم.هر
چی بلد نیستی هم ظرف چند روز یاد می گیری.
.....................