تبليغاتX
وارتان
خوشا شما که جهان می رود به کام شما

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 15:38  توسط وارتان  | 

ای بهمن سربلند  نامت غزلی ست

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 11:12  توسط وارتان  | 

نه لب گشایدم از گل نه دل کشد به نبید
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 8:43  توسط وارتان  | 

خیزید و خز آرید که هنگام خزان است

باد خنک از جانب خوارزم وزان است

آن برگ رزان بین که بران شاخ رزانست

گویی به مثل پیرهن رنگرزان است

دهقان ز تعجب سر انگشت گزان است

کاندر چمن و باغ نه گل ماند و نه گلنار..........

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 16:8  توسط وارتان  | 

کمی مثل فیلمهای سینمایی شده بود.شاید از کمی هم کمی بیشتر .مجید رو تو تمام این سالها می دیدم و باهاش در ارتباط بودم .گیریم که گاهی فاصله ی دیدارهامون به چند ماه می کشید.امیر اما از سال 65 که از کشور رفت گم بود .پارسال از طریق اسکایپ یافتمش و چند کلمه ای صحبت کردیم و هر از گاهی سلامی بود و علیکی.و احمد رو هم بالکل از همون سال گم کرده بودم .گم کردنی عامدانه که در اون روزها اجتناب ناپذیر بود .احمد رو هم چند سال پیش دورادور یافتمش .وقتی به اعضای یکی از تیمهای ملی تو تلویزیون نگاه می کردم دیدم ای دل غافل اینکه رفیق خودمه.
 بود تا ماه قبل که امیر اسکایپ زد که می خواد بیاد ایران .چند سال قبل یه بار اومده بود و دیگه می دونست که مشکل چندانی نداره. پیشنهاد کردم که میام دنبالت فرودگاه و استقبال کرد .با مجید رفتیم دنبالش و اوردمش خونه.
اینارو داشته باشید و ازش بگذرید .دیروز احمد رو هم امیر یافته بود و اورده بود دفتر مجید.یعنی شدیم چهار نفر .چهار رفیقی که از توفان حوادث اون سالها جسته بودیم شاید برای اولین بار بی واهمه دور یک میز نشسته بودیم.اولین کار این بود که هر کدوم چند دقیقه ای چیزی بگیم.و چه می تونستن بگن چهار جوان اوایل دهه ی شصت که می خواستن خورشید رو با دست بگیرن؟از اهدافشون؟از روشهاشون؟ شانسی که اوردن و موندن؟و سیل عظیمی که تمامی دیدگاهها و فلسفه ی مبارزه و تلاش اونها رو با خود برد؟
هیچ اتفاقی نیفتاده بود.یه خواب بیست و سه ساله که کوچکترین صدمه ای به برق نگاه احمد و امیر نینداخته بود.هر چند بیرون از غار رفاقت ما گویی هزارسال پربلا دنیا رو دگرگون کرده بود.
امیر بی هوا رفته بود و زنجیره ی سازمانی پاره شده بود.احمد از طریق پدر و مادر امیر منو یافته بود.تو اولین دیدار بهم گفت چیزی که ثابت کنه من رفیق تو هستم ندارم .گفت که بسختی تونسته منو پیدا کنه و با اینحال نمی دونست که حالا من چه خواهم کرد.جملاتم یادم نمونده بود.دیروز احمد گفت یادم نمیره که تو بهم گفتی چاره ای نیست جز اینکه به قلبم رجوع کنم و قلبم میگه به این پسر با این برق چشمان شگفت انگیز اعتماد کن.
همه می دونستیم که چه نیات عالی و قابل ستایشی داشته ایم .همه می دونستیم که چه درک نادرست و واژگونی از دنیا داشته ایم .خوشحال بودیم که از اون روزگار هول سالم جسته ایم و بخاطر اشتباهاتمون تاوان سنگین نداده ایم و به یاد همه ی اون دوستانی که مثل ما حق داشتن اشتباه کنن و زنده و سالم بمونن ولی این شانس رو نداشتن و اسیر کینخواهی هموطنان خودشون شدن سکوت کردیم و کلاه از سر برداشتیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 13:41  توسط وارتان  | 

بازار خود فروشی ازان سوی دیگر است
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 15:32  توسط وارتان  | 

این فصل دیگری است

که سرمایش از درون

درک صریح زیبایی را پیچیده می کند

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 19:4  توسط وارتان  | 

در مورد یکی از دوستانم که استادم هم بوده براتون گفته بودم.تعریف می کرد از دهه ۲۰ و اوایل دهه ی ۳۰ که بازار حزب توده گرم بود.میگفت رفقا جمع می شدن و از حقوق بشر و حقوق زنان داد سخن می دادن و البته بخاطرش ضرب و شتم و زندان و اعدام رو هم متحمل می شدن .اما وقتی میومدن خونه و می دیدن که مثلا خواهرشون چادرش رفته عقب و تو کوچه داره می خنده می گرفتنش به باد کتک و باقی قضایا.

حالا دیروز دوست من که خانمیه نقاش و اهل هنر زنگ زد که می خوام بیام خونه تون.و اومد.همسرشون هم از گرافیستهای بنام مملکته و از فعالان حقوق کودک و جمع کنندگان امضا برای حقوق زنان.و مصیبتها بود که این دوست من تعریف می کرد.اینکه چطور بخاطر خواست آقای هنرمند ۲۰ سال از زندگیشو گذاشته پای بچه بزرگ کردن وبا بسیاری محدودیت ها زندگی کرده.موقع ازدواج رفتاری روشنفکرانه داشته و مهریه ای نخواسته و امروز برادرمون رفته دادگاه و تقاضای طلاق کرده و وکیل گرفته که مطلقا و تا حد امکان کمترین مقدار ممکن رو به همسرش بپردازه.

اونها با کمترین امکانات زندگی رو شروع کردن و امروز هنرمند گرامی صاحب دو سه دستگاه اپارتمانه و اوضاع بدی نداره.روشنفکران همرزم در جبهه ی حقوق زنان و کودکان هم از رفتار دوست ما شگفت زده شدن و به نظر میاد زبونشون بند اومده.

نمی خوام در مقام قضاوت از این بگم که کدومشون مقصرن و کدوم صاحب حق.هرچند از نزدیک  تغییر منش و خلق و خوی اونها و بویژه دوست هنرمندم رو میدیدم.همیشه هم با موضوع مهریه مشکل داشته ام و دارم و نمی تونم بپذیرمش .ولی مثل کلیه ی جوامع متمدن اعتقاد دارم ثروتی که پس از ازدواج به دست میاد متعلق به هردوی زن و شوهره و این رو یک چیز بدیهی می دونم.

نکته ی مهمتر اما فاصله ایه که هنوز بین شخصیت اجتماعی و بیرون از خونه ی ما با اون چهره ای که در خانواده داریم وجود داره .اون مشکل دهه ی ۳۰ هنوز به نوعی و در اندازه ی قابل توجهی وجود داره.

استاد به همسرشون فرمودن که در حدی که بتونی جایی رو رهن کنی بهت میدم به شرط اینکه از فرزندان نگهداری کنی و قول بدی هر روز ساعت ۷ خونه باشی و ازدواج هم نکنی.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 17:30  توسط وارتان  | 

امان ازین باد.بلند که میشه قلبم از جا کنده میشه.از کودکی بهش دلبسته بوده ام .

بادی که می پیچه.برگها رو با خودش می چرخونه.بارانی تند شلتاق می کنه. آسمون  سیاه  و خاکستری می شه .

وتو می دونی و یقین داری که دوباره اوضاع آروم می شه .ومطمئنی که پس از باران دقایق و ساعاتی دلپذیر و زیبا خواهی داشت.چرا که تا به حال جز این اتفاق نیفتاده.اگر غیر ازین بود .یعنی اگر حتی یکبار توفانی به پا شده بود که نخسبیده بود ،هر بادی مارو سراسیمه می کرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 15:21  توسط وارتان  | 

 

نمی دونم که چه مشکلی وجود داره که نمیشه این بیت سعدی رو تنهایی به عنوان یه پست آپ کرد.الله اعلم بالامور .

باغ تفرج است و بس میوه نمی دهد به کس

جز به نظر نمی رسد سیب درخت قامتش

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 15:42  توسط وارتان  |