تبليغاتX
وارتان
ساعت یازده جلوی رستوران مهتاب ماشینو نگه داشتم.باید بچه ها چیزی می خوردن والا وقتی میرسیدیم تهران معلوم نبود چیزی پیدا بشه.رفتیم قسمت fast foodوسفارش دادیم.شلوغی طرف رستوران غیر عادی بود.البته شنبه بود شنبه تعطیل و روز پدر و شلوغی تا حدی عادی بود.کسی که از طرف رستوران اومده بود گفت خاتمی اینجاست.نگاهی انداختم اما به صرافت اینکه برم نزدیک نیفتادم.ممکن بود هیچ آشنایی دور و برش نباشه و اگرهم بود که پرسشهای همیشگی شروع می شد.الان کجایی؟ چی کار می کنی و ...

اولین بار دوره دوم رییس جمهوری هاشمی رفسنجانی دیدمش.اون ودعایی عضو هیات امنای دانشگاههای منطقه جنوب و جنوب شرق کشور بودن وهاشمی گلپایگانی وزیر علوم بود.رفتیم چابهار .جلسه هیات امنا اونجا برگزار میشد.و بماند که محمود دعایی با شیرین زبانی سفر رو برای همه خوشایند کرده بود.
بار دوم وقتی بود که کاندیدای ریاست جمهوری شده بود و گمان میکنم اولین مصاحبه مفصل رو در حوزه فرهنگ به عنوان کاندیدای ریاست جمهوری من با خاتمی انجام دادم.قرار مصاحبه رو هم آقای وصال تنظیم کرده بود.

نه من و نه دیگران به طور جدی گمان نمی بردیم که این مرد در انتخابات پیروز بشه.من بنا به دغدغه های خودم بیشتر بحث رو به موضوع کتاب و ممیزی کشوندم.نکته اینجاست که واقعا حرفهاش از شعارهای تند خالی بود.با احتیاط حرف می زد و از حد اعتدال خارج نشد.خود من از کسانی بودم که ته دلم خواستار حرکت های تند تری بودم ولی انصافا خاتمی چیزی نگفت که بعدا بتونم متهمش کنم که چیزی گفته و بعد زیرش زده.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 13:46  توسط وارتان 

ساعت حدود چهاره که راه میفتیم سمت خونه خلیل.برای تشییع جنازه و سومش نتونستم بیام.نتونستم که شاید کلمه چندان مناسبی نباشه.نمی خواستم بیام.بیزارم از شرکت تو مراسم عزاداری کسی که دوستش داشته ام.دو روز قبل از تهران اومدم اینجا.و امروز چهلمشه.
>سن و سالی نداشت.چند سالی از من بزرگتر بود.این چند سال تو دوره های مختلف فرق میکنه.وقتی شما 10 ساله این با یه جوون 20 ساله تفاوت زیادی احساس میکنین اما وقتی چهل سالتون میشه فرق زیادی با یه آدم پنجاه ساله ندارین.دو سه نفری همراهم میان و بقیه هم با کمی فاصله.اول میزیم خونه اش و بعد سر قبرش.اجازه دادن که قبرش پهلوی برادراش باشه.هر دوشون در 14-15 سالگی تو جنگ کشته شدن.اول ممد رضا که خودش رفت جبهه و بعد جلال که بردنش.<
>باد گرد و خاکی به هوا کرده بود.این گرد وخاک از کی شروع شد؟با اینکه خونه ی عموم خونه اربابی به حساب میومد و همیشه عصرا آب پاشی میشد ولی همواره می شد تلاطم درون خونه رو حس کرد.عموم هفت پسر داشت و همیشه سودای دختر داشتن تو سرش بود.و آشکارا از تمایلش به ازدواج مجدد و دختر دار شدن حرف می زد.نصیحت کسی رو هم گوش نمیکرد.و بالاخره این کارو کرد.پسرا مادرشونو دوست داشتن و زن جدید رو به خونه راه ندادن.واون خونه محکم که شاهد ورود اولین موتور برق به ده بود آشکارا لرزید.برق نگاههای ممدرضا گیج می زد و طولی نکشید که رفت .یک روز صبح رفت و مثل همه قصه های ازین دست نامه ای گذاشت و اشک همه رو دراورد.بعد چند نامه دیگه فرستاد و چند عکس با لباس بسیجی و آخرش هم گلوله ای بود که مستقیم به پیشونیش خورده بود.حتما هوا گرگ و میش بوده چون مطمئنم اگر کسی چشمهاشو میدید نمیتونست بهش شلیک کنه.
>جلال اما اون دیار رو ول کرد اومد تهرون.بدون کمک کسی .در حالی که چهارده سالش بود.کاری پیدا کرد.شاگرد مغازه ای شد و بعد در کارخونه قالیبافی مشغول شد.یک سال اونجا بود که بهش گفتن برای ادامه کار باید سه ماه بری جنگ.
<>کودکیش و ناپختگیش و جسارتش دست به دست هم دادن تا تو جبهه دوام نیاره.حتی سه ماه هم نکشید که خبر شهید شدنش اومد .تهرون اغلب خونه ی ما بود .نتونستم برای تشییع جنازه اش نرم.<>و سومین مقتول این توفان پر غبار خانوادگی خلیل بود.افسردگی شدید .فرو رفتن در اعماق خود.برای ساعتها و روزها.<>قلیانی چاق کرد و گفت بیا پسرعمو.بیا یه صفایی بکنیم.من اما نگاهم به موتور پرشی زیبایش بود.گفت صبر کن دودی بگیریم میبرمت موتور سواری یادت میدم.بی تاب تمام شدن مراسم قلیان کشی بودم.از درگاه خانه موتور را دست کش بیرون آورد.روشن کرد.و خودش پشت سرم نشست.می خندید.:پسر عمو یه سنگ هم اونور جاده اس !یه گودال هم اونطرفتر .می پرسم برای چی میگی اینارو؟میگه آخه دیگه سنگ و گودالی نمونده تو بیابون که از روش رد نشده باشی.گفتم اینا هم بی نصیب نمونن.!

تو روستای همجوار جوانی هم سن وسالش میبینه.وای میسته و حال و احوالی میکنه.میپرسه تازگیا رفتی سراغ زنه؟خلیل میگه رفتم اما حامله بود دلم نخواست.میدونم که حرفهای خاصیه.و می فهمم که زنی که ازش حرف میزنن تو کرمان یا رفسنجانه و اینجا نیست.
چرا من نمیتونم اشک بریزم؟
<>سر قبرش نشستم .ته تغاری بودن تو خانواده و فامیل چه سرنوشت شومیه.هر از گاهی و گاه خیلی زود به زود باید در مراسم به خاک سپاری بخشی از خاطراتت شرکت کنی.
<>غروب شد.کسی تو مزارستون نمونده .
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 18:10  توسط وارتان 


پدرم صدایم می زند:تا وقتی تاریک نشده بیا بریم یه سری به درختهای پسته بزنیم و تتمه حساب آبداری اکبر رو هم بدیم.آماده می شوم و راه می فتم و نیم ساعتی بعد در کنار درختان پسته هستیم.
ناگهان باران
باران مارا که ۱۲-۱۳ ساله بودیم به شعف آورد.به باغ زدیم.هنوز پسته ها ارباب باغ نشده اند.خشکسالی ها که شروع شد درختهای دیگر غیر از پسته یکی یکی باغ را ترک کردند .یا به زور اره یا از کم آبی خشک شدند.
باغ از درختان مو پوشیده شده.و دورتا دور درخت انار و یکی دو گلابی و آلو سیاه.پسته ها هم البته هستند .بدون ردیف و نظم و غیر پیوندی .
چابکی شگفتی دارد این پسرعمو. به آنی ازین سو به آن سوی باغ می رود و بر دیوار هاو پرچینها خود را می کشاند.
و صدای پسرعموی کوچکتر که فرا می خواندمان!مار!
مار کوتاهی است.به زحمت از نیم متر بلند تر است و سفید .سفید سفید.حلقه زده به دور خود.گویا خواب است.خواب بر زمین گرم و نمناک از باران تابستانه.
می ترسم و آنها نمی ترسند.از دور چشمان پسر عمو را نگاه می کنم که به مار خیلی نزدیک شده .آن یک دنبال خلیل رفته .برادر بزرگتر.
چه چشمانی!برق می زند از زندگی و سیاه.درست به رنگ موهایش و هماهنگی شگفت با لبخندش .چرا هیچگاه چهره اش را بدون لبخند به یاد نمی اورم؟.مطمئنم موقعی که سر کودکانه اش را از خاکریز بالا آورده تا کنجکاویش را فرونشاند و درست همان وقتی که گلوله به پیشانی زیبایش خورده لبخند به لب داشته.
مار فرار کرد .زیر درخت انگور ردی دایره شکل خشک مانده .خلیل و بیل بلندش به کاری نیامد.پرسید :پسرعمو چرا دور وایسادی؟از مار می ترسی؟سرم را رو به پایین حرکت می دهم و البته ازینکه ترسیدم زیاد ناراحت نیستم.لبخند میزند و چشمان او هم برق میزند از مهربانی بی دریغ نسبت به این پسرعموی شهری شده.
رنگین کمان بلندی در آسمان نقش بسته.
پسته های نارس و البته انگور خوبند اگر بدانی بهترینش لابلای برگهای کدام درخت در کدام گوشه باغ پنهان شده اند.رازهایی که پسر عموها فقط می دانند.

به سیگارم با تمام وجود پک میزنم.و ته سیگار را قبل ازینکه پدرم از کپر اکبر بیرون بیاید زیر پایم له می کنم.
با خودم فکر می کنم چرا کسی این دیوارهای خراب باغها را درست نمی کند؟پدرم به فکرهای من پاسخ می دهد:دیوار بذاریم برای چی؟کسی مگه تو ده مونده که به درختا تعرضی بکنه؟
جلوی در خانه ماشین رانگه می دارم.بچه ها دورم جمع می شوند.با فریاد و سر و صدا.منتظرند رنگین کمان در آسمان نقش ببندد.از جیبم پسته های نارس که تازه نیم مغز شده اند را بیرون می آورم.
به آسمان نگاه می کنم.رنگین کمانی در کار نخواهد بود.هرجند باران باریده است.در غروب گرم این شهر کویری.در سومین روز مرداد
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 14:48  توسط وارتان 

هوا خنک شده.دیگه چیزی به غروب نمونده.آبی هم رو موزاییکا پاشیده شده که گمونم کار خانم رشتی باشه.در اون سمتی که زودتر سایه میشه فاطمه خانم روی یه تخت از همین تختهای قدیمی بدون لبه نشسته.صورتش رو معلوم نیست دوباره با چی سفید کرده.هفته ای یه بار این کارشه.با ماست و خیار رنده شده و چند تا چیز دیگه روی صورت سیاهشو می پوشونه.به خیالش اینجوری سفید می شه.ما که تا حالا ندیدیم فرقی کرده باشه
.گمونم قراره آقا رضا بیاد.آقا رضا صاحب حموم گلستانه.فاطمه خانم رو صیغه کرده.دو سه هفته ای یه بار میاد پیش فاطمه خانم.فاطمه خانم خودش میگه که آقا رضا صیغه اش کرده و دلش می خواد که آقا رضا عقد دائمش کنه.وقتی آقا رضا میاد پیش فاطمه خانم اغلب مسته و مواقعی که اون توی خونه است جای من و سه تا خواهرم تو اتاقه.یه حبس واقعی.مادرم نمی‌خواد ما صدای قهقهه و غش و ریسه ی اونا را بشنویم.این صداها گاهی هم به عربده کشی تبدیل میشه مخصوصا اگه احمد پسر بزرگ فاطمه خانم هم موجود باشه که واویلا میشه.به احمد میگن احمد دیوونه.مادرم میگه احمد دیوونه نیست و مادرش این اسم رو روش گذاشته .اون رو همه اسم میذاره .به مستاجر پایین میگه خانم رشتی .به همسایه دیوار به دیوارمون میگه خانم عینکی .به یکی دیگه میگه چپ چس و همسایه ها هم از لج اون اسمشو گذاشتن فاطمه سیاه که حسابی روش مونده.سیاهه و پنجاه سالی هم داره .معلوم نیست آقا رضا از چی اون خوشش اومده.آقا رضا دم غروبا میاد.اولش شاد و شنگوله و بعدش رو هم ما نمیدونیم.ولی فاطمه سیاه تا یکی دو روز بعدش هم شنگوله .سر به سرم میذاره.میگه زن من میشی؟میگم نه.میگه خاک عالم چرا؟میگم سیاهی و پیری.و غش غش می خنده.میگه اگه زنم بشی خونه مو میدم بهت .اون فقط همین خونه رو داره .شوهرش استوار ارتش بوده .مرده.من ندیدمش. اول که ما اومدیم خونه رو کامل رهن کردیم .بعد افتاد به التماس که بذارین من همینجا بمونم و اتاقای پایین رو گرفت بعدشم دیگه ما فقط بهش اجاره اتاق بالا رو میدیم .اون یکی اتاق پایینم داد به یه زن تنها که بهش میگه خانم رشتی.فاطمه سیاه مهربونه.مخصوصا با من.دو تا دخترشم با من مهربونن.اتاقشون یه پنجره بزرگ داره که از نزدیک کف زمین شروع می شه.از جلوی پنجره که رد می شم صدام میکنه.میرم تو اتاقش و بهم خوردنی میده.تلویزیون هم خریده.اولین تلویزیونیه که تو محل اومده.میشینم گاهی کارتون میبینم و سریالهای پلیسی.آیرون ساید و بارتا که یه طوطی سفید داره و خیلی کیف میده که دزدا رو دستگیر می کنه.اما وقتی سریال خونه قمر خانم داره حیاطمون میشه سینما.همسایه ها میان و رو لبه ی حوض یا روی چند تا صندلی آهنی میشینن و از پنجره تماشا میکنن .10 -15 نفری میان.جای منو خواهرام البته تو اتاقه.سماور نفتی فاطمه سیاه هم به راهه و نخودچی و خرما و تخمه .
گاهی هم فاطمه سیاه با خانم رشتی دست به یکی می کنن و سربه سرم میذارن.خانم رشتی می پرسه می خوای چی کاره بشی؟میگم سپور.و اونا می خندن.تازگیها از چارراه عباسی یه فرقون خریدم .مثل فرقونایی که سپور محلمون داره .این تنها اسباب بازیمه و فکر نمیکنم کار دیگه ای بجز سپوری بشه باش کرد.این شوخی اونا مال وقتیه که مادرم نباشه .چون ازین شوخی و جواب من خوشش نمیاد .اونا هم از مادرم حساب می برن.شایدم احترامشو نگه میدارن.
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 13:30  توسط وارتان