از خانه که در
میومد تا برای خرید به خیابون کوکب یا حتی همون خواربار فروشی تقاطع ماه و مهتاب
بره تقریبا تمامی نگاهها رو به خودش جلب میکرد.پیکری برازنده و موزون داشت .قدی
کشیده و برجستگی های بدن بسیار بقاعده .پوستی سفید و لب و چشم و ابرویی شهوانی و
گرسنه.به کوچه که قدم میگذاشت عطر شهوت به مشام میرسید.جوانهای محل جوری می
ایستادند که مدت زمان بیشتری این حوری زمینی در دیدرسشون باشه و کم طاقت تر ها
طوری که مثلا کسی نفهمه جلوی شلوارشون رو که برجسته شده بود مرتب میکردن.پیر و
جوون هم فرق نمیکرد.ممدآقای دلزنده هم از باطریسازی خودش میومد بیرون و چشم
چرونیشو میکرد و برمیگشت سر کارش.
اخبار و اطلاعات ضروری به
فاصله ی کمی از ورودش به محل منتشر شد.به هر حال توی ساختمون پلاک سیزده مینشست و
اونجا پنج همسایه دیگه هم داشت.شوهرش کارمند وزارت خارجه بود گویا و کثیر السفر.بچه
ای نداشت و معلوم بود که اوضاع مالیشونم بدک نیست.اینو از لباسهای خارجی ای که میپوشید
میشد فهمید.اغلب دامن به پا می کرد و گاهی که شلوار جین میپوشید پیراهنی چسبان
هم به تن میکرد و برای خالی نبودن عریضه چادر نازک گلداری دور خودش میگرفت و تا
دم در یا حداکثر خواربارفروشی محمود میومد.
وضعیت قابل تحملی نبود
.رسیدن به اون و چشیدن طعم بدنش به یه خواسته ی عمومی بدل شده بود.بزرگترها هر
کدوم ادعا میکردن که طرف فقط به شخص خودشون توجه داره و البته اسنادی رو هم رو میکردن.یکی
میگفت تا منو دیده عمدا چادرشو زده کنار و دیگری ادعا میکرد بهش علنا لبخند زده
و البته برخی ادعاها داغ تر و غیر قابل باورتر بود.
کار داشت به نزاع میکشید.باتجربه
ترها کمتر حرف میزدن و در فکر عمل بودن و کمتجربه ترها دلشون میخواست که این
هلو رو به تنهایی در دهان بفشارن و نشونه هایی از غیرتی شدن رو هم بروز میدادن.دعواها
که کم کم بالا گرفت حسین وارد قضیه شد.هم سنش از بقیه بیشتر بود و هم زورش.ورزشکار
بود و دارنده کمربند نمیدونم چه رنگی کاراته.و البته معمولا هم کسی رو حرفش حرف
نمیزد.تو حمکش کلی شیطنت بود: میریم تو پارکینگ پشت خواربار فروشی و مال هرکی
بلندتر بود بقیه میکشن کنار.تا دوسه سال قبل اساسا نیازی به این امتحان نبود چون
هنوز فرید نرفته بود خارج.افزار بلندی داشت که مشهور بود و دست آخر منبع درآمدش
شد.اینو بزرگترا میگفتن که رفته خارج و توی فیلمهای پورنو بازی میکنه.حسین به
خودش خیلی مطمئن بود و اینطوری میخواست هم دست رقبا رو از زنه کوتاه کنه و هم به
کل کل های بی نتیجه ی بین خودشون پایان بده.توی شوخیها و کل کل های محله اینم یکی
از سوژه های اصلی بود.
پارکینگ جزو ساختمون ما
محسوب میشد .امکان استفاده ازون به عنوان پارکینگ نبود و انباری شده بود هر کدوم
از شش همسایه ی پلاک یازده مقداری خرت و پرت مفت نیرز رو که به هر دلیلی دلشون نمیاومد
بریزن دور گذاشته بودن اونجا.درش هم پشت در ورودی ساختمون بود و برای رفتن به اون
باید از خونه میاومدیم بیرون و از سر تقاطع میرفتیم کوچه ی پشتی.کلیدشو من داشتم
ولی اگه نداشتم هم فرقی نمیکرد .جوونا سالها بود راه باز کردن درشو بلد بودن و
گهگاهی اونجا به دردشون هم خورده بود.
قرار رو وقتی گذاشتن که همه
شون باشن.احترام گذاشتن و البته اینبار با کلید درو باز کردن.این موضوع اونقدر
برام هیجان و تفریح داشت که بهشون کلید بدم.رسوندن عشق افزارها به حداکثر طول خودش
هم نباید کار سختی میبود.کافی بود چند دقیقه به بدن همون حوری زمینی فکر کنن.
در میون اثاث کهنه ی توی
انبار یه چارچوب یه تختخواب کهنه هم بود .اون چارچوب رو وسط پارکینگ وایسوندن و
افزارهاشونو جوری که بیضه هاشون با بدنه ی چارچوب مماس بشه گذاشتن رو چارچوب.
نتیجه ی این رکوردگیری رو از
پیش هم میشد حدس زد.حسین گفت مال اون از همه بلندتر بوده و اگر هم نبود کسی زورش
به اون نمیرسید.دم غروب که بحث رکوردگیری و نتیجهی اون داغ بود سرو کله ی کامی
پیدا شد.کامیار پسری بیست و چهار ،پنج ساله بود تقریبا متفاوت از دیگران .کرد بود
و بسیار برازنده.با لباسهای بغایت مرتب و اتوکشیده.پدرش دکتر در حقوق و وکیل
مشهوری بود.تا اون زمان کسی از کامی کلامی خارج از ادب نشنیده بود .کم حرف و
باطمانینه بود .گاهی همه ی بچه هارو به یه نوشابه یا شیرکاکائو دعوت میکرد و
هرازگاهی هم دستی به توپ والیبال آشنا میکرد. کامی در میانه ی اون بحث داغ رسید و
البته سرخ شدن چهره و لرزش لب پایینیش آشکار کننده ی خشم بی حد و حسابش بود.چشم
غره ای به بروبچ زد و تقریبا همه حرفها رو درز گرفتن.حسین مثل همیشه دستشو گرفت زیر
چونهش و با لبخند کمرنگ وشیطنت باری گفت:تو دوباره عاشق شدی کامیون؟هر وقت از
کامی لجش میگرفت بهش میگفت کامیون.آروم و جوری که کامی نشنوه به بغل دستیهاش گفت
ما میخوایم طرفو بکنیم واین شازده دوباره عاشق شده.
دقایقی به سکوت گذشت.حسین به
کامی گفت که طرف شوهر داره و عاشقی ور نمیداره.معلوم بود که دلش نمیاد تو روی
کامی بگه که بابا این زنه مال عاشقی نیست و برای موارد دیگه مفیدتره.جلسهی اون شب
رو حسین خاتمه داد .مهربونیش قابل پیش بینی بود.صورت کامی رو ماچ کرد و گفت :سگ
خور .ببینم تو چه غلطی میخوای بکنی و بعد جوری که همه بشنون گفت :آقایون کار رو
واگذار می کنیم به کامیون .لطفا مزاحمش نشید.و رفت.
تابستون بود و ما بچه مدرسه
ای ها بیکار منم ساعتهایی رو در روز توی مغازه ی محمود سپری میکردم.مثلا بهش کمکی
هم میکردم اما غرض گذران وقت بود وقتی هیچکس نباشه محمود آقای مغازه دار هم
میتونه هم صحبت محسوب بشه.
محمود از اهالی بنیس بود
.جایی از توابع دریان.لهجه ی بسیار غلیظ ترکی داشت علی رغم سالهای زیادی که در
آبادان و تهران کار کرده بود.سیگار زیاد میکشید و دندون هاش زرد و کرم خورده
بود.هفته به هفته هم لباساشو عوض نمیکرد .یقه ی چرک گرفته و شلواری که از سر زانو
تا نزدیکای جیبش لکه و سیاه بود و ته ریش سیخ سیخی قابی بود که هیکلش همواره توی
اون بود.با اینکه زن داشت و بچه اما واقعا نمیدونم چرا مثلا درز باز شدهی زیر
جیبهای شلوارش مدتها بود شکافته شده بود و اونو نمیدوخت.
محله ی ما ساکت و آروم و کم
جمعیت بود .ظهرهای تابستون برای محمود نمیصرفید که سوار موتور قراضه اش بشه و بره
خونه شون که گمونم آریا شهر بود.ولی تو دو سه ساعت بعد از ظهر بندرت مشتری ای در
مغازه رو باز میکرد.و این ساعتها زمانی بود که من هم ناهار خورده بودم و پی اتلاف
عمر بودم.
نوشابه ای باز کرده بود و
نصفشو برای من ریخته بود توی شیشه ی مربایی که حالا حکم لیوان رو داشت.گپ میزدیم
که ژاکلین برای خریدن بستنی اومد تو.زیبا نبود اما هیکل رسیده و چشم نوازی
داشت.نگاه محمود رو که روی سینه های ژاکلین قفل شده بود دنبال کردم تا چشمش به چشم
من افتاد .خندیدم.گفت نه بابا من چشم و دلم سیره.گفتم دارم میبینم.گفت محله شما
نعمت هایی داره که دیگه آدم به این چرا نگاه کنه.گفتم مثلا؟گفت خودتو به اون راه
نزن .اونقدر بزرگ شدی که بفهمی چی میگم.گفتم بزرگ که شدم اما نمیدونم در مورد کی
حرف میزنی.گفت پلاک سیزده ایه .اوهومی کردم و گفتم اون که شوهر داره.گفت خدا منو
ببخشه ولی دست خودم نبود.فکر کردم لاف میزنه یا اونم حداکثر لبخندی از طرف تحویل
گرفته.بنابراین گفتم اینجور که پیداست چشم همه دنبالشه و کسی ازش مراد
نگرفته.خندید .جوری که ردیف دندونهای زردش نمایان شد
ما که گرفتیم.و برام تعریف
کرد که اومده تو مغازه به دنبال نخ قرقره ی قرمز .و البته در ساعتی بسیار خلوت .
قرقره ها توی ویترین تمام شیشه ای قدیمی گوشه ی مغازه بودن.روبروی ویترین سرپا
نشسته و به محمود که ازطرف دیگه در کرکره ای ویترین رو باز کرده بوده تا قرقره ای
رو که زن نشون میداده برداره اول لبخندی زده و گویا اصلا متوجه نیست دامنش رو از
روی پاهای سفیدش سرونده بوده پایین.دامنی از جنس پارچه های نرم و جمع شدنی.محمود
از اشاره ی زن چیزی نمیفهمیده چون در انتهای رانهای هوسناک زن پوششی در کار نبوده
.زن بهش گفته که محمودآقا حواست کجاست؟اگه نمیتونی پیداش کنی خودم بیام اونور
بردارم.محمود رفته تکه چوبی رو که فاصل بین یخچال و دیوار برای عبور خودش گذاشته
بوده برداشته و زن خوشبو سریده پشت ویترین.میگفت امکان اینکه جلوی خودم رو بگیرم
نداشتم.خم که شد تا قرقره رو برداره از پشت بهش چسبیدم.و باز کردن زیپ شلوارم و
بالا کشیدن دامنش چند ثانیه بیشتر طول نکشید .حتی راحت شدنم هم به یک دقیقه نکشید
.جوری که زن هم به جایی نرسیده بود و یک دقیقه ای بعد از اتمام کار محمود با دست
خودش رو به سرمنزل مقصود رسونده بود.
جمعه بعد از غروب انگار گرد
مرگ تو محله پاشیده باشن.تاریک و ساکت و خلوت.جلوی مغازه ی بسته ی محمود نشستم و
ماجرا رو خیلی خلاصه اما با جزییاتی که جای شک وتردیدی نذاره برای کامی گفتم.میدونست
که دروغی در کار نیست.جایی برای گول زدن خودش باقی نمونده بود.از بسته ی سیگارش
سیگاری دراورد.نیشخندی زد و گفت بچه .سیگارم که نمیکشی .در سکوت سیگارشو کشید
.خداحافظی کرد و رفت خونه.
زن خیلی زود از محله ی ما
رفت.وقتی رفت اون هم با اون عجله تمامی اخبار قبلی مورد تردید قرار گرفت.دیگه نه
زن سفیر بود و نه زن کارمند وزارت خارجه.اونهایی که بیشتر در حسرتش مونده بودن از
رفتنش اظهار رضایت میکردن
:
- خوب شد که رفت
.
- محله رو به گند میکشید.
- میخوستم بزنم تو دهنش
- اصلا اونکاره بود
......
تقاطع ماه
مهتاب یک میدانگاهی نسبتا بزرگ درست کرده بود که محل مناسبی بود برای بازی بچه
ها.یه خواروبار فروشی مثلثی شکل هم وسط این تقاطع بود که پاتق ما بود.بچه ها تقریبا
به دو گروه سنی تقسیم میشدند.گروه
بزرگترا شامل بهروز سلطانی و برادرش پرویز که یکی دروازه بان پرسپولیس و تیم ملی و دیگری عضو تیم ملی هندبال و تعداد دیگری
مثل حسین یاطنی بهنام و بهروز و فرید و فری پلنگ و چند نفر دیگه می شد.گروه کوچکترا
هم شامل من و مسعود و مایکل و موریس و رابرت و رامین و آرمین و دیگران بود.
بزرگترا اغلب
والیبال بازی می کردند و کوچکترا فوتبال . وقتی جمع بزرگترا جور بود ما فقط
تماشاگر بازی اونا بودیم.حداکثر ممکن بود از من یا مسعود بخوان که داور باشیم یا
مواظب خط باشیم و خارج بودن یا داخل بودن توپ را اعلام کنیم.
گاهی هم یار کم
داشتند .در این مواقع یکی از ما به یکی از دو طرف ملحق میشد.این یار بواقع نخودی
بود.کسی به او پاس نمیداد و ازو توقع بازی نمیرفت ،اما اگر توپی در محل ایستادن
او فرود میامد باید مانع به زمین افتادن توپ میشد .همین . اگر این کار را بهخوبی
انجام میداد بچه های بزرگتر تشویقش می کردند و البته اگر در تیم حسین باطنی بود
که حتما حسین دستی به سرش میکشید و سر یا صورتش رو می بوسید.
نخودی همین
بود.جایی که ایستاده بود جای خودش نبود .فقط جای خالی کسی که نبود را پر میکرد.وسط
بازی هم اگر یار بزرگتری میآمد او باید زمین رو ترک میکرد .حتی اگر خوب بازی
کرده بود و حتی اگر شیرین کاشته بود.
بر عکس این
ماجرا هم پیش میآمد.گاهی ما کوچکترها که بازی می کردیم یک یار کم داشتیم.در این
مواقع از آقای محمدی که به فوتبال علاقه داشت ولی پنجاه سالی داشت خواهش می کردیم
با یکی از دو طرف یار بشه.از او هم توقع زیادی نداشتیم.چاق بود و تحرک زیادی
نداشت. اگر توپی رو خوب پاس میداد تشویقش می کردیم و اگر اشتباهی می کرد فحشی
نصیبش نمیشد.
وقتی با گروه
هم سن و سالهای خودت بازی نمیکنی باید نخودی بودن رو بپذیری.من هم خیلی وقتا
نخودی بودم و هم خیلی وقتا به نخودی های تیمم توجه کردم.نخودیها تشویق میشن
.مورد توجه قرار میگیرن .دستی به سرشون کشیده میشه و گاه بوسیده میشن.اما اینا
همه تا وقتیه که یار اصلی نیومده باشه.
ترک کردن زمین بازی گاهی تلخه .مخصوصا وقتی که خیال می کنی خوب بازی کردی.اما راستش این فقط خیال توئه.اما اون بازیهای هر روزهی تقاطع ماه و مهتاب به من آموخت که از دقایقی که بزرگترا یا کوچکترا بهم فرصت بودن بینشونو دادن لذت ببرم و فرجام نخودی بودن رو بپذیرم.یار اصلی گاهی دیر میاد و گاهی زود .اما میاد
قال اطعمنی فانی جائعُ
واعتجل فالوقت سیف قاطعُ