تبليغاتX
وارتان
چی؟چرا نمی نویسم؟خب کار دارم زندگی دارم .مهم نیست؟چرا مهم نیست .چون کسی نمیخونه؟خب نخونه .من که میدونم حداقل دو نفر میخونن .اما ننوشتنم اصلا از بابت خونده نشدن نیست.از اول هم قرار نبوده این خزعبلات رو کسی بخونه.اینارو نوشتم چون چند وقت پیش در خونه مو زد و اومد تو .همراه خودش کلی سوغات اورد .از جمله کمی کندذهنی ،کمی فراموشی و خیلی بیشتر تنبلی .این بود که گفتم بنویسم .چون ممکن بود بیشتر و بیشتر یادم بره.اگه یادم بره چی میشه؟این سوال رو جدی میپرسی؟اگه یادم بره شبها که بیخواب میشم به چی فکر کنم؟به آینده؟نه .این قرتی بازیا به من نیومده.من باید تمام خاطرات پسته چینی ،تمام خاطرات کوره ی آجرپزی ،تمام خاطرات کوچه ی مهتاب و قبل ازون تو کوچه ی بلورسازی ،خاطرات حزب بازی ،خاطرات دانشکده و آدمهای بزرگ و کوچیکی که دارم یادم بمونه.به چه درد میخوره؟به درد شما نمیخوره اما به درد خودم میخوره.چرا همهمه میکنین؟ حتما به درد میخوره که میگم .اصلا به شما چه؟
همهمه ای نیست؟پس این سرو صداها چیه؟توهم؟من دچار توهم شدم؟کسی این سوالها رو از من نکرده؟صدا تو گوشم میپیچه؟
اصلا من وجود دارم؟اگه وجود ندارم پس اینا چیه که مینویسم ؟پس این خاطرات مال کیه؟دروغه؟نه.این یکی رو دیگه قبول نمیکنم.ممکنه خود من دروغ باشم و یا اصلا نباشم اما اینایی که مینویسم هستن و وجود دارن.
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 10:4  توسط وارتان  |