کمی مثل فیلمهای سینمایی شده بود.شاید از کمی هم کمی بیشتر .مجید رو تو تمام این سالها می دیدم و باهاش در ارتباط بودم .گیریم که گاهی فاصله ی دیدارهامون به چند ماه می کشید.امیر اما از سال 65 که از کشور رفت گم بود .پارسال از طریق اسکایپ یافتمش و چند کلمه ای صحبت کردیم و هر از گاهی سلامی بود و علیکی.و احمد رو هم بالکل از همون سال گم کرده بودم .گم کردنی عامدانه که در اون روزها اجتناب ناپذیر بود .احمد رو هم چند سال پیش دورادور یافتمش .وقتی به اعضای یکی از تیمهای ملی تو تلویزیون نگاه می کردم دیدم ای دل غافل اینکه رفیق خودمه.
بود تا ماه قبل که امیر اسکایپ زد که می خواد بیاد ایران .چند سال قبل یه بار اومده بود و دیگه می دونست که مشکل چندانی نداره. پیشنهاد کردم که میام دنبالت فرودگاه و استقبال کرد .با مجید رفتیم دنبالش و اوردمش خونه.
اینارو داشته باشید و ازش بگذرید .دیروز احمد رو هم امیر یافته بود و اورده بود دفتر مجید.یعنی شدیم چهار نفر .چهار رفیقی که از توفان حوادث اون سالها جسته بودیم شاید برای اولین بار بی واهمه دور یک میز نشسته بودیم.اولین کار این بود که هر کدوم چند دقیقه ای چیزی بگیم.و چه می تونستن بگن چهار جوان اوایل دهه ی شصت که می خواستن خورشید رو با دست بگیرن؟از اهدافشون؟از روشهاشون؟ شانسی که اوردن و موندن؟و سیل عظیمی که تمامی دیدگاهها و فلسفه ی مبارزه و تلاش اونها رو با خود برد؟
هیچ اتفاقی نیفتاده بود.یه خواب بیست و سه ساله که کوچکترین صدمه ای به برق نگاه احمد و امیر نینداخته بود.هر چند بیرون از غار رفاقت ما گویی هزارسال پربلا دنیا رو دگرگون کرده بود.
امیر بی هوا رفته بود و زنجیره ی سازمانی پاره شده بود.احمد از طریق پدر و مادر امیر منو یافته بود.تو اولین دیدار بهم گفت چیزی که ثابت کنه من رفیق تو هستم ندارم .گفت که بسختی تونسته منو پیدا کنه و با اینحال نمی دونست که حالا من چه خواهم کرد.جملاتم یادم نمونده بود.دیروز احمد گفت یادم نمیره که تو بهم گفتی چاره ای نیست جز اینکه به قلبم رجوع کنم و قلبم میگه به این پسر با این برق چشمان شگفت انگیز اعتماد کن.
همه می دونستیم که چه نیات عالی و قابل ستایشی داشته ایم .همه می دونستیم که چه درک نادرست و واژگونی از دنیا داشته ایم .خوشحال بودیم که از اون روزگار هول سالم جسته ایم و بخاطر اشتباهاتمون تاوان سنگین نداده ایم و به یاد همه ی اون دوستانی که مثل ما حق داشتن اشتباه کنن و زنده و سالم بمونن ولی این شانس رو نداشتن و اسیر کینخواهی هموطنان خودشون شدن سکوت کردیم و کلاه از سر برداشتیم.
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 13:41  توسط وارتان
|
بازار خود فروشی ازان سوی دیگر است
+
نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 15:32  توسط وارتان
|