ساعت ۵ رسیدم به مسجدالرضا تو
میدون نیلوفر.چند دقیقه ای تو مسجد برای ادای تکلیف نشستم و بعدش اومدم دم در
.مسعود رضوی با لبخند استقبال کرد:
در سمینار و مجلس ترحیم
می توان دید دوستان قدیم
اغلب قدیمی ها اومده بودن
.بازار روبوسی و دست دادن های گرم به راه بود .علی الخصوص که اغلب از احوال من بی
خبر بودن .خیلی از بچه ها به هر شکل دور یا نزدیک با مطبوعات همکاری میکنن و گاهی
همدیگه رو می بینن.چند حلقه ی متمایز تشکیل شده بود .یه جا ورزشی نویسها و عکاس
های ورزشی بودن .محمدرضا منصوریان و علی شاکری و والی زاده و جانبخش و چندتایی که
نمی شناختمشون.اینطرف مسعود و دکتر لقمانی و توکلی و دیگران .دکتر علوی که خیلی
پیرشده بود و پیرمرد یعنی پازوکی که با عصا اومده بود.فرازمند فرصتی پیدا کرد و
یقه ی عطریانفر رو گرفت که چرا زمانی که سردبیر بوده اخراجش کرده و وحید پوراستاد
که با یک عدد وصلت الان صاحب عزا هم به نوعی محسوب می شد.کمتر دیده می شد که کسی
به کسی تسلیت بگه .همه یه جورایی خودشون رو صاحب عزا می دونستن.
کی بود؟آهان .همه چیز از یک سینما رفتن شروع شد.رفته بودم سینما عصر
جدید که فیلم مسافران بیضایی رو ببینم .صف خریدارن بلیت طولانی
بود و فکر کردم یه سری تو صف بکشم ببینم آشنایی هست یا نه.نزدیک های باجه بلیت
فروشی یه دست محکم دستمو گرفت و گفت اینجا برات جا نگه داشتم .مسعود بود.همکلاسی و
رفیق فابریک دوره ی دانشگاه.با هم رفتیم فیلم رو دیدیم و اومدیم بیرون.قدم زنان به
سمت بلوار کشاورز میرفتیم که گفت چند روزه یه روزنامه ای باز شده و جای خیلی
جالبیه.خیلی خوش میگذره .و بعد پرسید الان چه کاره ای؟و وقتی دونست که هیچکاره ام
گفت فردا بیا خیابون جردن ،کوچه ی تندیس.بهش گفتم من که از روزنامه نگاری چیزی سر
در نمی ارم.مثل همیشه با کمال اعتماد به نفس گفت تو از همه ی اونا که اونجا کار می
کنن بهتری.تازه بیا و ببین خوشت میاد یانه .قبول کردم و فردا دم دمای غروب رفتم
کوچه ی تندیس.در مخیله ام هم نمیگنجید که همون شب روز اول کار من خواهد بود .بدون
درنگ و معطلی.
تحریریه ی همشهری در ابتدا در طبقه ای بود که الان به گمانم بخش صفحه
بندیه.یه سالن نسبتا بزرگ با میزهایی که از فلز و شیشه بودن.شلوغ و کمی
دودالود.مسعود در یکی از نادرترین مواقعی که یه قرار یادش مونده بود و اومده بود
منتظرم بود.به کاظم شکری سعید عابد پور بهروز رشیدی وسید ابراهیم نبوی که همه صداش
می کردن داور معرفی شدم .مسعود بیش از عادت مالوف آنچنان تعریفی از من کرد که هاج و واج موندم .در واقع انگار یه
دانشمند ناشناس رو داره معرفی می کنه.دستم رو به دست بهروز رشیدی که بعدها فهمیدم
خودش فقط دو روزه اومده همشهری و دبیر سرویس علمی فرهنگی شده داد و گفت این به
دردت می خوره .از دستش نده و رفت دنبال بدو بدو های مرسوم روزنامه بین تحریریه و
صفحه بندی و سردبیری.
رشیدی اما آرام و با طمانینه بود .هم سن خودم با مو و ریش زیبا و مشکی
.خوش تیپ و تقریبا خوش لباس و اونچه بعدا فهمیدم باسواد و البته بسی اهل ذوق.پرسید
الان به چه کاری مشغولی؟گفتم که در ویرایش نسخه ی جدید لغت نامه ی دهخدا همکاری می
کنم.البته اون کار پاره وقت بود.انگار که دو ساله براش کار میکنم گفت یه گزارش از
چگونگی این کار بنویس و پرسید به نظرت روشی که دارن کار می کنن درسته که گفتم
نه.گفت پس نقد خودت به روش کار اونا رو هم بنویس.
نشستم و یک نفس چندین صفحه ی A4 رو سیاه کردم .شاید در اون بین سیگاری هم گیرانده باشم .بعد رفتیم شام تو
طبقه ی زیر زمین .بعد از بازگشت مطلب رو دادم بهروز خوند.وقتی خوندنش تموم شد فقط
گفت صفای وجودت.امضا کرد و فرستاد برای سردبیری و قرار گرفتن تو صفحه.بعد پرسید
فردا باید زودتر بیای .خنده م گرفت .پشت هر میز 10 تا 12 نفر نشسته بودن.گفت
مطالبی که بچه های این سرویس تولید میکنن رو قبل ازینکه بفرستن سردبیری ببین و
اصلاح کن.تو مدتی که تو تحریریه نشسته بودم فهمیده بودم که در بین خبرنگارا کسانی
با سابقه ی کار 10 سال هم هستن .اهل مجامله نبودم .گفتم من که چیزی از خبر و این
حرفها حالیم نیست .این مطلب رو هم نوشتم چون دارم کار می کنم و بهش مسلطم .خندید
.یه سیگار مارلبورو برام در اورد و گفت نگران نباش .من میدونم دارم چه می کنم.هر
چی بلد نیستی هم ظرف چند روز یاد می گیری.
.....................