حالا دیروز دوست من که خانمیه نقاش و اهل هنر زنگ زد که می خوام بیام خونه تون.و اومد.همسرشون هم از گرافیستهای بنام مملکته و از فعالان حقوق کودک و جمع کنندگان امضا برای حقوق زنان.و مصیبتها بود که این دوست من تعریف می کرد.اینکه چطور بخاطر خواست آقای هنرمند ۲۰ سال از زندگیشو گذاشته پای بچه بزرگ کردن وبا بسیاری محدودیت ها زندگی کرده.موقع ازدواج رفتاری روشنفکرانه داشته و مهریه ای نخواسته و امروز برادرمون رفته دادگاه و تقاضای طلاق کرده و وکیل گرفته که مطلقا و تا حد امکان کمترین مقدار ممکن رو به همسرش بپردازه.
اونها با کمترین امکانات زندگی رو شروع کردن و امروز هنرمند گرامی صاحب دو سه دستگاه اپارتمانه و اوضاع بدی نداره.روشنفکران همرزم در جبهه ی حقوق زنان و کودکان هم از رفتار دوست ما شگفت زده شدن و به نظر میاد زبونشون بند اومده.
نمی خوام در مقام قضاوت از این بگم که کدومشون مقصرن و کدوم صاحب حق.هرچند از نزدیک تغییر منش و خلق و خوی اونها و بویژه دوست هنرمندم رو میدیدم.همیشه هم با موضوع مهریه مشکل داشته ام و دارم و نمی تونم بپذیرمش .ولی مثل کلیه ی جوامع متمدن اعتقاد دارم ثروتی که پس از ازدواج به دست میاد متعلق به هردوی زن و شوهره و این رو یک چیز بدیهی می دونم.
نکته ی مهمتر اما فاصله ایه که هنوز بین شخصیت اجتماعی و بیرون از خونه ی ما با اون چهره ای که در خانواده داریم وجود داره .اون مشکل دهه ی ۳۰ هنوز به نوعی و در اندازه ی قابل توجهی وجود داره.
استاد به همسرشون فرمودن که در حدی که بتونی جایی رو رهن کنی بهت میدم به شرط اینکه از فرزندان نگهداری کنی و قول بدی هر روز ساعت ۷ خونه باشی و ازدواج هم نکنی.